شاید اگه سادگی عجیب حرفهای ساویز رو نمی خوندم باور نمی کردم مردها را.
تولدت مبارک خواهر.
شاید اگه سادگی عجیب حرفهای ساویز رو نمی خوندم باور نمی کردم مردها را.
تولدت مبارک خواهر.
خدای من
اون عکسها دیوانه کننده بود
در حد مرگ دیوانه کننده
در حد سرگیجه
اگه اون دیواره نبود از طبقه هفتم مثل غواص ها می افتادم پایین
خدایا........
پسری 29 ساله دو روز بعد از سالگرد تولدش "عکس مرگ" شد
خیلی بده که من این مدلی ام؟
مات و مبهوت در تقابل با زیبایی های پروردگار
روزهای زیادی گذشته و همچنان دلم می خواد بنویسم ، ولی چی؟
یه روزایی با دوستان خوب می نشستیم و مینوشتیم،
جوجو ی همیشه دوست داشتنی ، نیوشا ی نامبر وان، یه بوس کوچولوی عجیب غریب ، آملی آرام ، برکه ی عاشق و .....
حتی خط خطی های گوزمرد هم خوندنی بود یه عالمه.
این روزا ولی دیگه نمی دونم چرا باید بنویسم و از چی
از اینکه بعضی روزا حس غذا خوردن هم ندارم،
از اینکه خدا همیشه چقدر دوسم داشته ؟
از اینکه تو 29 سالگی می فهمی یه تصمیمی گرفتی که اشتباهه و از اینکه چرا بعضی آدما به چشم نمی یان...
میشه از هارد 200 گیگا بایتی ایمان نوشت و اینکه توش خدایان موسیقی رو میشه یافت
از اینکه بابا خود سید بارت هم اون فیلم رو نداره به خدا...
میشه از سارا نوشت، از دی با، از هورمزد و از همه دوستای خوب جدید
آخ که چقدر این دختر دیوانست
یا بهتر از همه میشه از دوستای خوب قدیمی نوشت
از فرهاد ، فرزاد و خانواده های مهربونشون...
از آرزوها که هیچ وقت آرزو صداشون نمی کنم چون منتظرن تا من بهشون برسم، فقط می گم صبر کنید من دارم میام
میشه از 15 خرداد پارسال نوشت و اون اس ام اسی که صبح باهاش بیدار شدم و داد زدم خدایا شکرت
از اون روزای تلخ
از این روزای ساکت
میشه از خدا نوشت
از اینکه چجوری فتوشاپ یاد گرفتم
از اینکه چقدر دلم واسه سمیرای طفلی سوخت
از این که امیر کسری یکشنبه میاد، هم بازی این سالهای من
دوست دارم چی بنویسم؟ نمیدونم
یه روز بیاین بشینیم از دروغ هایی که بهم گفتیم بنویسم.. نه ، نمیخواد مال اونوقتا رو بنویسی، همین هفته پیش رو بنویس
اون دختره کی بود؟ اون پسره؟ خیانت؟ مجبوری مگه آخه، به خدا ارزش نداره ها...
اصلن چرا بنویسم؟
که بخونی؟
که بخونه؟
که با کی عکس بگیره؟ که با کی باشه؟ کجا باشه؟ یه جایی؟
به من چه آخه ....
دیگه نزار بهت بگن فضول
دیگه نزار آینده بیفته دست غیر از خودت
ام اس آر ها رو عشق است.... هر چی سخت تر بهتر
این منم که باید بهترین باشم
شما که آل ردی د بست هستید
چه روزهایی داره میگذره..... نه؟
عشق های معصوم بی کار و بی انگیزه اند
دوست داشتن از سفرهای دراز..
تهی دست باز می گردد...
آی آی .... آآآآآی ی ی عشق گمشده من
" به خاطر آی آی گفتن های عاشقانه ی مریم که شاید هیچ کس آنها را نشنود.... کمکش می کنم تا فریاد بزند این زمانه را "
داد بزن
خیلی وقتها تو ذهنت به زیبا ترین آدم فکر می کنی یا به زیبا ترین چیزی که ممکنه هیچ وقت نتونی ببینیش؟یکی ممکنه به وینونا رایدر فکر کنه، یکی به یه مرسدس بنز ، یکی به آبشار نیاگارا، یکی به ریو دژانیرو، یه ویلای بزرگ تو شمال و خیلی چیزای دیگه.
رویاهای دست یافتنی.....
رویاهای آینده، آینده دور یا شاید هم نزدیک....
این روزا پس چی میشه؟ این روزای خوب. این روزهایی که داریم اون رویای خوب و شیرین دیروز رو می بینیم و از کنارش میگذریم.
من دارم زیبا ترین رو می بینم، با فعل "ING" دار. اما....
چقدر خوب بود اگه ریو دوژانیرو هم انتظار تو رو میکشید، چه خوب بود .. اما....
فکر کن...
ادعات هم فلان جای خر رو پاره می کنه که می تونی آدما رو آروم کنی...
لعنت به این خونسردی که فکر می کنی خوبه
دلقک فقط می تونی بخندونی اگه مردی آرومش کن...
اون گوشه که نشسته بودی خیلی بد بود؟ برو باز همونجا بتمرگ دیگه. خیلی بد بود؟
آره به خدا. بد بود... هنوزم هست... تو که نمی فهمی چرا می پرسی. ها؟ ها؟
بمیر بابا...
عمرنزج ، زندگی رو عشق است...
کوچیک تر که بودی، خیلی کوچیک تر،با دستکش های نویی که می خریدی واسه همبازیات پز میدادی، یا با کفش های عیدت.
اگه غصه می خوردی یه لحظه بود، یه شادی کوچولو می اومد و جای همه غصه ها رو می گرفت...
کفش نو سیخی چند، خنده های شاد مادر رو بچسب تو اون روزای سرد زمستون.
هی بزرگ و بزرگ تر شدی،حالا دیگه بلدی عصبی شدن یعنی چی، میدونی چی میشه که یکی میره رو مخت، می دونی کی بگی فاک، شت و ریدم تو این زندگی... یا احتمالن بلدی فحش بدی به پرزیدنت و مملکت و تمدن و ....
یکی داره غصه می خوره که چرا پسره رفت،یکی داره می ناله از گرونیه مرغ، اون یکی داره گریه می کنه ، ولی نه برای پاره شدن کفشای عیدش، پس برای چی؟
درد بی کسی، فکر اجاره خونه، ترس از بیکاری... همه اینا جای یه عالمه خنده کوچولو رو تو زندگیت گرفته...
چه حرف هایی یاد گرفتیم تو این روزای بزرگ شدن.
آره باید پول در بیاری، پس دروغ می گی ، نارو میزنی، التماس، قهقهه، ... غرورت کو؟
پس کی می خواد تو رو شاد کنه، کی؟کی؟کی؟کی؟کی؟
کجاست اون کوچولوی مهربونی که میدوید و می خندید و شاد بود؟ شاد بود.
هیچ وقت سرتو به شیشه پنجره ماشین تکیه نمی دادی، می دادی؟ اگه صبح رختخوابت خیس بود جیش کرده بودی، نه گریه.
وای وای که چه چیزایی دادیم واسه بزرگ شدن.
می ارزید اون همه آرزوی دکتر و مهندس شدن؟ می ارزید گریه کردن واسه آدم گنده شدن؟
خانم کفش نو پنجاه هزار تومان... خنده های شاد مادر سیخی چند؟؟
یازده سال و دوازده روز بزرگ تر شدم ....
اینجا , جا تنگ است برای گفتن و برای نوشتن . برای بودن .
نفس ام تنگ می شود برایت . دلم را نمی دانم ...
اینجا نفس نفس می زنم به یاد روز هایی که دست هایم روی هوا ماند و تو آوردیش پایین .
و گفتی: هی پسر! آروم باش ...
به یاد روزهایی که می آیند؟
یه موضوع کوچولو و تقریبا کم اهمیت چند ساله که فکرمو مشغول کرده، نمی دونم چقدر درسته یا چقدر اشتباه، ولی احساس می کنم یه جور بدشانسیه یا شاید یه مدل بازی سرنوشت...
مهم اینه که زندگی همچنان دوست داشتنیه.
ولی این واقعا بعضی وقتا اذیتم میکنه. به خصوص این روزها که باز هم ....
یعنی من همیشه قراره دیر برسم ؟
باید یه معکوس بدم و ازش یکم جلو بیفتم... کاش کمری فرزاد بود ، پرواز می کردم باهاش...
شایدم دنیا زود تصمیم گرفته "براش"، آره پشیمون می شه و یه دنده عقب می گیره، اونوقت من اونجام که باید باشم .
ام آی لیت ؟
سال جدید
آدمایی که دیگه نیستن
آدمایی که تازه دارن میان
آدمایی که میتونن باشن
آدمای خوب
آدمای مهربون
آدمی که کاش......
با این آدما بهارمو سر میکنم
یه دونه سفر کوچولو باز هواییم کرده واسه چند تا سفر دیگه.
سال خوبی میشه امسال.....
حالا همه بپرسین این آدمه کیه؟ کی قراره صدات کنه؟ کی میخواد بیاد؟
جواب : شاید هیچکس
رفرنس: فرامرز اصلانی